فولدری در لپ‌تاپم دارم که تعدادی از سخنرانی‌های Ted را در آن نگه می‌دارم. عمدتا این سخنرانی‌ها آنهایی هستند که در سایت تد مورد استقبال واقع شدند یا اگر هم مورد استقبال قرار نگرفته بودند حداقل برای من یادگیریهای متفاوتی داشت. امشب به سرم زد آنچه که قبلا یاد گرفته‌ام مرور کنم و دوباره آنها را ببینم. ( البته بعد از دیدن ویدیو فهمیدم هیچی یاد نگرفته بودم!)

کاملا شانسی یکی را باز کردم، ویدیویی از سیمون سینک بود که اتفاقا این ویدیو را خیلی دوست داشتم. آنچه سیمون سینک در این ویدیو توضیح داد در مورد انسان‌ها و سازمان‌های الهام‌بخش بود. اینکه چرا بعضی سازمان‌ها با وجود داشتن منابع فراوان از جمله پول، استعداد، ارتباطات و کلی حامی دیگر، اما موفق به حضور و بقا نشدند، در واقع هر چه جان کندن هیچی نشدند.

واقعا این سئوال جدی من هم بود که چرا بعضی سازمان‌های ثروتمند به تار مویی بند هستند و هر آن ممکن است پاره شوند.

اینطور شد که ویدیو را با جدیت بیشتری دیدم.

سیمون سینک معتقد است (براساس تحقیقاتی که انجام داده) انسان‌ها با باورهای شما همگام می‌شوند، آنها درست است که محصول شما را می‌خرند ولی آنچه که باعث شده محصول شما یا اصلا خود شما را انتخاب کنند باوریست که با آن زندگی می‌کنید.

مثال می‌زند این همه گوشی هوشمند در بازار وجود دارد ولی چرا فقط اپل موفق شد، چرا فقط اپل هست که مشتریانش حاضرند شش ساعت پشت درهای بسته بمانند تا اولین نفری باشند که گوشی ایفون را می‌خرند.

دلیل این را در تصویر زیر توضیح می‌دهد:

سازمان و انسان‌های موفق کسانی هستند که دلیل بودن خود و سازمانشان را می‌دانند! در واقع می‌دانند چرا هستند.

البته تا اینجا من هم فکر می‌کنم این حرفش کاملا درست است. در اینجا باید به این پرسش جواب بدیم که هدفمون چیه؟ انگیزمون از انجام دادن اینکار چیه؟ و باورمون برای انجام کار چی هست؟

اگر مُردیم دنیا دلش برای چه چیز ما تنگ خواهد شد؟

یادم هست یک تصویر از متمم برای خودم ذخیره کرده بودم، از آن جمله‌های کوتاه که اتفاقا همیشه بهش توجه می‌کنم.

اگر آنچه می‌گویی شور و شوق و انگیزه توست ، تو را مصرف نکرد و به پایان نرساند احتمالا در تشخیص شور و شوق واقعی‌ات اشتباه کرده‌ای.

من هم به این اعتقاد رسیده‌ام اگر هر کاری که می‌کنیم مبتنی بر باور و انگیزه باشد بقیه مسیر بسیار هموارتر است چون همیشه کسانی هستند که باور ما را باور خودشان بدانند و در این مسیر همگام شوند.

لایه دومی که سیمون سینک توضیح داد مربوط به چگونگی است.

حالا که فهمیدیم باور و انگیزه‌مان چیست باید به این پرسش پاسخ دهیم که چگونه می‌توانیم باورمان را به دیگران ارائه دهیم.

اپل معتقد بود :

هرکاری که ما می‌کنیم به تغییر وضعیت موجود باور داریم، ما به متفاوت فکر کردن باور داریم ( باور)

روش ما برای به چالش کشیدن وضعیت موجود، ساختن محصولاتی با طراحی زیبا، ساده و کاربرپسند است ( چگونه)

و مرحله آخر مربوط به چه چیز است. حالا که می‌دانیم باورمان چیست، و اینکه چگونه باورمان را زنده کنیم حالا باید به این پرسش پاسخ بدهیم که می‌خواهیم چه چیز ارائه دهیم. اپل چه چیز را اینگونه دید که ما کامپیوترهای عالی می‌سازیم. اینطوریه که وقتی آیفون می‌گیریم دستمون کلی کیف می‌کنیم.

 قسمت خوب و جالب این ویدیو که انصافا خیلی لذت بردم مربوط به نحوه تصمیم‌گیری ما در مواجه با هر چیزی بود.

سیمون سینک ادعا می‌کند که آنچه گفته شد ربطی به علوم روانشناسی ندارد بلکه کاملا به مربوط به حوزه زیست شناسی است، بله زیست شناسی!

این سه لایه (Why, How, What) را به لایه‌های مغز تشبیه می‌کند، لایه نئوکورتکس مغز مربوط به منطق و زبان است که مردم این چیزها را به خوبی درک و فهم می‌کنند. به همین دلیل هست که هر چقدر از ویژگی و مزایای یک محصول به آنها بگوییم بخوبی متوجه می‌شوند اما در نهایت می‌گویند که محصول به دلم نیست! حس خوبی بهش ندارم!

یک لایه پایین‌تر مربوط به بخش میانی مغز است که مربوط به احساسات، هیجانات و تصمیم‌گیری ماست، جایی که زبان در آن شناخته شده نیست. به همین دلیل است که گاهی حس خوبی به چیزی نداریم اما کلامی هم برای ابرازش پیدا نمی‌کنیم، فقط تصمیم گرفته‌ایم که فلان چیز به دردم نمی‌خورد چون حس خوبی ازش نگرفتم.

به همین دلیل سازمان و انسانهای الهام‌بخش جایگاه خودشان را در بخش میانی مغز تثبیت کرده‌اند، جایی که مشتری ( با هدف تجاری میگم وگرنه خیلی از رهبران دنیا از جمله کینگز، گاندی هدف تجاری نداشتند ولی قلوب رو تسخیر کرده بودند) در آنجا تصمیم‌گیری می‌کند.

ویدیوی  کامل این سخنرانی رو از اینجا می‌تونید ببینید.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
  • linkedin

4 نظرات در حال حاضر

  1. سلام سجاد جان تیکه اول حرف تو برا من هم اتفاق افتاده و من هم یه پوشه داشتم تد میدیدم توش ولی بعدا مثل تو متوجه شدم هیچ کدوم رو یادم نمیاد . بعدها فهمیدم که یه فرقی که تد میتونه با بقیه داشته باشه این که نه به عنوان یک محتوا دنبال کردی مستمر بلکه منبعی برای اشتراک یا گرفتن ایده در مورد موضوعاتی مشخص خواهد بود . (شعار خودش هم همین هست البته ) . مرسی از تجربه خوبی که به اشتراک گذاشتی … 🙂

    • باهات موافق رسول
      معتقدم یکی از روشهای یادگیری که خیلی خوب هم جواب میده ، مرور چیزهایی هست که قبلا فکر میکردیم ازشون چیزی یاد گرفتیم

  2. سجاد جان مطلبت من رو یاد سخنرانی ای انداخت که چند روز پیش دیدم و انگار برام یه واگشایی رمز بود سخنران که موسس یه کسب و کار بود می گفت هیچوقت نباید با دید یه کسب و کار وارد بازار بشیم بلکه با خود فکر کنیم من و ایده ام چه مسئله ای رو میتونیم حل کنیم در واقع به عنوان ارائه راهکار برای یک مساله وارد بازار بشیم در این حالت فکر می کنم اگر بستر بازار هم مناسب باشه هم پول میاد هم باور و هم سازمان الهام بخش میشه چون نگاهی انسانی به دنیا داشته شاید برای همینه که اینروزها می شنویم کسی مثل جک ما از علی بابا استعفا میده شاید دیگه مساله ای اونجا نمی بینه و دنبال مسئله و راهکار دیگه اس. البته چیزهایی رو که گفتم به ندرت میتونیم در دنیای کسب و کار ببینیم برای همینه اینقدر شکست و تعدیل و فروپاشی وجود داره. از یه جایی به بعد انسانها و سازمانها با همان باوری که گفتی زنده میمونن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *